پیش‌تر در مطلبی با عنوان “مردی شریف بود” از او گفته و میزان ارادت خویش به وی را اعلام داشته‌ام. لیکن امروز، با خواندن تیتر روزنامه‌های پایان سال که به جدال سایه به سایه‌ی استقلال و پرسپولیس پرداخته بودند، بار دیگر، شیرین خاطره‌ای در ذهنم متبادر گشت.

پنجشنبه بود. اوایل یا اواسط بهمن ۱۳۹۰. آن روز، استقلال و پرسپولیس بازی داشتند. می‌دانستم که پرسپولیسی است. من نبودم. هیچ‌وقت نبودم. در کلاس هم مجموعاً سه استقلالی بودیم و پنج یا شش پرسپولیسی. کلاس دیگری در آن ساعات بعدازظهر برگزار نمی‌شد. ما بودیم و معلم و ناظم مجموعه که بازی را در کنار خدمتکار کج‌دست مؤسسه تماشا می‌کرد. سامان پسر خوبی بود. اکثر اوقات پشت سر من می‌نشست و اختلالی در سیستم تنفسی‌اش، موجبات عطسه‌ی گاه و بیگاه او را فراهم می‌آورد. عطسه که نه، شبیه به در کردن قمپز بود. خاطرم هست که یک بار چنان عطسه کرد که چند سانتی‌متری از جا پریدم و بعد، درحالیکه قهقهه کلاس را پر کرده بود، با عصبانیت برگشته و محکم، در گوشش زدم. دیگر در کلاس عطسه نکرد. آن روز به انتهای کلاس رفته و هندزفری در گوش نهاده و گزارش بازی را از رادیو می‌شنید. آقا که معلمی سختگیر و اخمو می‌نمود، آن روز چیزی نگفت. انگار که بدش نمی‌آمد از اتفاقات بازی خبردار باشد.

– آقا زد!

– کی به کی زد؟

– میلاد میداوودی زد.

– باشه

خازن و مقاومت درس می‌داد. کمی اعصابش بهم ریخت. دو سه باری لکنت زبان، پاسخ درست را از قلم دستانش ربود و درحالیکه جواب صحیح را روی تخته می‌نوشت، گزینه‌ی نادرست را می‌خواند. من هم که در اینطور مواقع، کوچکترین ترحمی به استاد نشان نداده و باید اشتباه او را گوشزد می‌کردم.

نیمه که تمام شد، او هم استراحت داد. می‌خواست که دوان دوان، به سمت اتاقک خدمتکار رفته و جریانات ماوقع بازی را از زبان ناظم مجموعه بشنود. نیمه هم که شروع شد، ما را به کلاس فرا خواند. باز هم ادامه داد: خازن اگر موازی بسته شود…

– آقا زد!

– احمق عین آدم گزارش بده. کی به کی زد؟

– آقا استقلال یکی دیگه کرد تو پاچتون!

– یک پاچه‌ای من به تو نشون بدم. دقیقه چنده؟

– فک کنم ۵۱.

– باشه.

از اینجا به بعد دیگر دست خودش نبود. دست ما هم نبود. رسماً به‌جای درس، شعر می‌سرود. دیگر جرأت نمی‌کردم که اشتباهاتش را گوشزد کنم. ترسناک شده بود. عصبی، سیاه، چشمانش رو به سفیدی و دستانش لرزان. عجیب بود. می‌دانستم که شدیداً به فوتبال و پرسپولیس علاقه‌مند است اما دیگر این رفتارها برای یک خرس گنده دون شأن است. آن‌جا بود که شک کردم. می‌دانستم از آن دست آدم‌هاست که برای تفریح و علایق خویش، همیشه دست به نقد است. مطمئن شدم که شرط بزرگی روی بازی بسته. ۱۰۰ میلیون (۸۲هزار دلار آن زمان)؟ درست است که درآمد زیادی دارد اما مگر مغز خر خورده که ۱۰۰ میلیون روی دربی شرط ببندد؟ اصلاً به من چه.

پنجشنبه بود و شب. همه خسته بودیم. این آخرین کلاس‌ـمان در طول هفته بود. زیرچشمی به هم نگاه می‌کردیم و پیشانی یکدگر می‌خواندیم که چرا انقدر خزعبلات به‌هم می‌بافد؟ آن که فرمول خازن نیست!

در همین احوال، نعره‌ی ناظم از انتهای حیاط رسید. او هم پرسپولیسی بود.

– آقا پرسپولـ…

– خفه شو خودم فهمیدم

– بله آقا

– کی زد؟

– زاید؟ زائد؟ همین خارجیه.

– باشه

امیدواری را در چهره‌اش می‌دیدم. تابه‌حال چنان بروز بیرونی از یک احساس درونی را در زندگی نه دیده بودم و نه دیده‌ام. حتم دارم که در دلش، غوغایی به‌پا بود و دلش می‌خواست که لحظاتی کلاس را متوقف کند تا صحنه‌ی آهسته‌ی گل را به تماشا بنشیند اما بسیار به حلال و حرام معتقد بود و همین اعتقاد، دست و پایش برای چنین کاری را می‌بست. ما آنقدر دوستش داشتیم که اگر از ما چنان می‌خواست، نه نمی‌گفتیم لیکن نخواست و نگفتیم.

خیلی طول نکشید که بار دیگر شیهه‌ی ناظم به‌صدا درآمد. جوری نعره می‌کشید که انگار کاتیوشا از بازوی سمت راست وارد و از لگن خاصره‌اش خارج شده باشد.

– این داد و بیداد، برای گل استقلاله یا پرسپولیس؟

– پرسپولیسه آقا. همون یارو خارجیه دوباره زد.

– باشه.

همه‌چیز برایش رؤیا بود. چشمانش برق می‌زد. حال دیگر شرط را که نباخته هیچ، پرسپولیس هم برای پنجمین بار پیاپی، دربی را نباخته است. نمی‌دانست چه می‌کند. از سر خوشحالی، حرکاتش به دیوانه‌ها شبیه شده بود. می‌نوشت، پاک می‌کرد، رنگ ماژیک را عوض می‌کرد، کتاب جوکار را چون اطفال نورس، وحشیانه تورق می‌کرد؛ اصلاً در عالم دیگری بود. در کنار همه‌ی این‌ها، تمام تلاشش را هم به کار می‌بست تا وجهه‌اش را در برابر ما حفظ کند. ماژیک را کنار گذاشت و شروع کرد به توضیح شفاهی دادن. هنوز حواسش سر جا نیامده بود. کماکان شعر می‌سرود. تنها تفاوت این بود که شعر نیمایی، به غزلی از شاعری جوان که در شب شعر حضرت آقا می‌خواند، تبدیل شده بود.

 بار سوم، دیگر این صدای ناظم نبود که ستون‌های ساختمان را می‌لرزاند. صیحه‌ی آسمانی بود. مخصوصاً این که این بار، آقا هم نعره می‌کشید. دستانش را رو به تخته مشت کرده و نیم‌خیز شده تا حجم صدای بیشتری تولید کند. برای لحظاتی، آن کلاس، مرکز ثقل جهان بود. مابقی پرسپولیسی‌ها هم که این صحنه و حماسه را مشاهده می‌کردند، از خود بی‌خود شده و جامه می‌دریدند.

خوب که نعره‌ها را زد و از پایان بازی مطمئن شد، کلاس را آرام کرد و مجال سخن گفتنش ندادم.

– چقد بسته بودی آقا؟

– نه آقای سعادتی؛ این حرفا چیه؟

– خداوکیل چقد بسته بودید؟

 – ۹۰۰ میلیون (یعنی چیزی حدود ۷۴۰هزار دلار آن زمان)

– تومن؟

– نه پَ، ریال؟!

این شرط را با یکی از دوستان استقلالی‌اش بسته بود. هر دو عشق فوتبال و مرفه. توضیح داد که مسئله تنها پول نبوده و حیثیتش مهم‌تر بود. راست هم می‌گفت. از مال دنیا بی‌نیاز بود. این دست پول‌ها برایش پول خرد محسوب می‌شد اما باز هم رقم کمی نبود. خوب که همگی از میزان رقم تعجب کرده و چشمان‌ـمان از حدقه درآمد، یکی-یکی سراغ دفترهای‌ـمان را گرفته و برگ-برگ آنچه در آن روز تدریس کرده بود را پاره کرد. خب، درس امروز از اول.

– آقا ساعت هشت شبه!

– هرکی بخواد می‌تونه با موبایل من به خانوادش زنگ بزنه، کارمون رو می‌کنیم، بعد می‌ریم همه شام مهمون من.

مزه‌ی بعضی غذاها زیر زبان آدم می‌ماند. مزه‌ی کل آن شب، در خاطرم خواهد ماند.

Photo by NeONBRAND on Unsplash