دیروز وقتی در آن روستا از قطار به‌اشتباه پیاده شدم و از سکوت محض طبیعت که گاه‌گاه با صدای دارکوبی درهم می‌شکست، لذت می‌بردم، تو آن‌جا بودی. همان زمان که مستخدم متروکه‎ترین ایستگاه قطار آلمان، سعی داشت مرا با لهجه‌ای آمیخته با زبان چک راهنمایی کند، درحالیکه من از خستگی ایستادن زیر آفتاب زمستانی بهار، جان در بدن نداشتم، تو آنجا بودی.

درست هنگامی که صدای ناقوس کلیسا، بساط دارکوب را درهم پیچید و با صدای سوت قطار گره خورد، هنگام مواجهه با مأمور ارتش آمریکا که غریبه‌ای نزدیک پایگاه نظامی‌ـشان راه گم کرده بود، وقتی بوی ساندویچ کالباسی که از شب قبل آماده کرده بودم، دماغ مسافران را قلقلک می‌داد، تو آن‌جا بودی.

تو آنجا بودی که من در وایدن از قطار پیاده شدم. با نسکافه‌ی هفتاد-سنتی دستگاه قهوه‌ساز به‌استقبالم آمدی. پرسیدم که باید در همین سکو سوار تراموای مارک‌ردویتز شوم و پاسخ دادی که عجله کن! تراموای مارک‌ردویتز تا دو دقیقه‌ی دیگر در سکوی مقابل توقف خواهد کرد و بعد، پا به پایم دویدی. پله‌ها را پایین رفتیم و از تونل گذشتیم و پله‌های دیگری را درنوردیدیم تا به تراموا رسیدیم. وقتی دخترک دبیرستانی بلندبلند با دوستانش سخن می‌گفت، تو چپ‌چپ نگاهش می‌کردی که چه معنی دارد دختر اینقدر خیره‌سر باشد؟ آن پیرمرد الجزایری را تو هم دیدی؟ همان که کتاب آموزش قواعد آلمانی برای عرب‌زبانان را به‌دست داشت؟ همان که در ردیف مجاور نشسته بود و همراه با مطالعه، چای می‌نوشید؟ دیدی که او هم هم‌مقصد ما بود و با ما پیاده شد؟

وقتی که تراموا به مقصد رسید، درست مقابل همان دربی که من پیاده شدم، با لبخند زیبایی ایستاده بودی. هوا سرد بود و با معجونی از باد و باران و برف و تگرگ ترکیب شده بود. می‌دانم، این هوا برای بهار در آلمان طبیعی است اما تو همیشه از هوای سرد شکایت می‌کنی. گفتی که باید یک ساعتی در ایستگاه منتظر کسی که قرار است ما را تا نمایشگاه اتوموبیل برساند، منتظر بمانی و پیشنهاد دادی که کتاب‌های دکه‌ی درون ایستگاه را که در جعبه‌هایی مقابل پیشخوان روی هم ریخته بودند، ورق بزنیم تا حوصله‌مان سر نرود.

سوار که شدیم، کمی صندلی را برایت عقب بردم تا راحت بنشینی. بخاری را هم روشن کردم تا سردت نشود. چرا می‌خندیدی؟ من همیشه با دنده‌ی خودروهای آلمانی مشکل دارم. دنده-عقب و دنده-یک هر دو در یک‌جا واقع شده و تفاوت‌ـشان هنگام تعویض دنده، میزان فشاری‌ـست که باید هنگام گرفتن کلاچ، به سردنده وارد کرد. حالا من هم همیشه اشتباه می‌کنم و چند متری به‌جای عقب رفتن، جلو می‌روم؛ اصلاً خنده‌دار نبود.

زودتر از چیزی که فکر می‌کردم خوابت برد. خیلی نرفته بودیم که از میان جنگل‌های انبوه کاج، به دشت‌های سبز رسیدیم و نور خورشید عصر، دست لای ابرهای قلمبه انداخته بود تا جایی برای خود باز کند. تکه‌ای از علفزار را زرد کرده بود تا در کنار سبزی مابقی، خودنمایی کند و دلم نیامد تو این منظره را نبینی. بیدارت کردم تا باهم از این منظره لذت ببریم. از خانه‌های قرمز تک-و-توک که در سبزی بیشه و سرخی خاک، خودنمایی می‌کردند. مطمئنم تو هم آرزوی مرا داشتی: این که ای کاش یکی از این خانه‌ها برای ما بود. مزرعه‌ای داشتیم با مرغ و خروس و گوسفند و گاو. یک سگ و گربه‌ی خانگی هم باید داشته باشیم. مزرعه بدون دعوای این دوتا، مزرعه نمی‌شود.

باز هم خوابت برد و درست زمانی که دربه‌در دنبال پمپ بنزین می‌گشتم، بیدار شدی. مواقع خرابکاری من همیشه بیداری. بلأخره به پمپ بنزین رسیدیم اما درِ باک را چطور باز کنیم؟ هرچه می‌چرخانم باز نمی‌شود. بگذار تا از خانم صندوق‌دار بپرسم؛ آمد و یک دور سوؤیچ را به چپ چرخاند، یک دور در باک را به راست. پیش خودم فکر کردم که در گاوصندوق هم با این ناز و ادا باز نمی‌شود.

وقتی در توقفگاه راننده‌های تریلی برای استراحت ایستادم، دودل بودم که آیا اصلاً اینجا جای خوبی برای استراحت یک راننده‌ی سواری هست؟ با پشت دست به شیشه زدی و شیشه را که پایین دادم، سرت را به‌داخل آوردی و بدون اینکه چیزی بگویم، گفتی که اینجا جای ساکت و بی‌خطری‌ـست. این را که گفتی، با خیال راحت صندلی را به عقب کج کردم و یک ساعتی چرت زدم. بیدار که شدم، شب شده بود. پرتقال را پوست کندی و نصف کردی. نصف که چه عرض کنم، تکه‌های پرتقالت حجمی شبیه من و تو داشت. کوچک‌تر را برای خودت برداشتی و بزرگ‌تر را برای من.

آن چراغ‌های قرمز آویزان در آسمان را می‌بینی؟ می‌دانی چیستند؟ هزاران توربین بادی کنار جاده را نورپردازی کرده‌اند. در اتوبان‌های آلمان که استفاده از چراغ برای روشن کردن جاده توسط شهرداری حرام است، این چراغ‌ها در تلؤلؤ نور چراغ اتوموبیل‌‍ها، مثل رقص بالرین‌ها با بالا و پایین شدن شیب جاده، رقصی در صحنه‌ی آسمان رقم می‌زنند. محو نورـشان شده بودی که قرمزی جای خود را به هجوم سفیدی برف داد. گویی یک نفر در سمت دیگر اتوبان نشسته و برف را به‌سمت شیشه‌ی ماشین‌ها فوت می‌کند. از این تغییر ناگهانی به‌وجد آمدی. مثل کودکی که اسباب‌بازی موردعلاقه‌اش را برایش خریده باشند، با دیدن برف، چشمانت برق می‌زد. تو چشمانت برق می‌زد و من نگران لغزندگی جاده و رانندگی با امانت مردم بودم.

پله‌ها را که بالا آمدم، در را باز کردی و چای داغی تعارفم کردی. کاپشنم را درآوردی و وسایل کیفم را مرتب کردی. خیلی خسته بودم. تشک را پهن کردی و کنار هم از خستگی خوابمان برد. دیروز من هرجا که بودم، تو یا پیش از من در آن‌جا بودی و یا درکنارم پابه‌پا می‌دویدی. تو هرروز، هر لحظه، آن‌جایی.