انتها کجاست؟ این یکی از اصلی‌ترین پرسش‌هایی‌ـست که نوع بشر در موارد متفاوت از خود می‌پرسد. کجا باید ایستاد و گفت که دیگر بس است؟ فکر می‌کنم آن‌هایی که پاسخ این پرسش‌ را می‌یابند، افرادی باشند که در تاریخ ماندگارند و یا حداقل به نیکی از آن‌ها یاد می‌شود.

آلمان را در جنگ جهانی دوم به‌خاطر آورید. اشغال لهستان، چک، اتریش و مجارستان، اگر بتوان نام آن را «اشغال» یک سرزمین گذاشت، به خودی خود نیمی از اروپا را تحت سلطۀ بی چون و چرای آلمان‌ها درآورد. سلطه‌ای که با رضایت ملت‌های اشغال‌شده (حداقل آن نسلی که شاهد تصرف سرزمینش بود) همراه شد. اما برای هیتلر و نازی‌ها، این نقطۀ پایانی نبود و همین اشتباه در تشخیص جایی که باید ایستاد، زمانی که باید توقف کرد، راهی که دیگر نباید ادامه داد، آن‌ها را به ورطۀ سقوطی عمیق کشانده و جهان را دچار خونریزی‌های بسیار کرد.

این انتها یا بهتر است بگویم این «نقطۀ پایانی» که در ادبیات فارسی متأثر از زبان عربی، «حدِ یَقِف» نیز نامیده می‌شود، نه تنها در جنگ و سیاست، که در زندگی روزمره و فرهنگ عمومی نیز نقطه‌ای بارز و آشکار است. یک بحث کوچک خانوادگی را تصور کنید که وجود امثال آن برای زندگی، برای بیرون کشیدن زندگی از ورطۀ یکنواختی و برای اظهار مسائلی که شاید در حالت عادی نتوان بیان کرد، لازم است اما همین بحث، هنگامی که از جانب هر دو طرف کنترل نشود، یا بهتر است بگویم که هر دو طرف یا حداقل یکی از آن‌ها آن نقطۀ پایانی را پیدا نکند، به دعوایی بزرگ و دعواهایی دنباله‌دار و در بدترین حالت، به طلاق منجر خواهد شد.

چند روزی‌ـست که از تماشای سریال la casa da papel یا همان خانۀ اسکناس فارغ شدم. سریالی که با آغازی غافل‌گیرکننده و پرکشش، هر بیننده‌ای را تا آخرین قسمت از فصل دوم خود، حتی با وجود ضعف‌های ساختاری و داستانی که در ادامه با آن همراه می‌شود، با خود همراه می‌کند. سریالی که از قسمت هفتم فصل اول به بعد، دیگر آن حال خوبی که با تماشایش به بیننده دست می‌داد را در خود ندارد اما تماشای سرنوشت سرقت از ضرابخانۀ بانک مرکزی اسپانیا در کنار بازی بسیار خوب بازیگران، ولو با اما و اگر، ارزش تماشا و وقتی که صرف می‌شود را دارد.

اما آزاردهنده‌ترین نکته، همان گم کردن نقطۀ پایانی یا حد یقف توسط نویسندگان، کارگردانان و تهیه‌کنندگان سریال است. با این تفاوت که این نقطۀ پایانی، در واقع گم نشده، بلکه به طمع کسب سود بیشتر، نادیده گرفته شده و در نتیجه فصل سوم آن، از همان قسمت اول، از همان سکانسی که توکیو قرار است دوباره گند بالا بیاورد، دستت را به دکمۀ بازگشتِ نتفلیکس کشانده و خاطرۀ خوبی که از تماشای فصل‌های اول و دوم در ذهنت مانده بود را به خاطره‌ای سیاه و سفید تبدیل می‌کند.

این اتفاق برای پربیننده‌ترین سریال تاریخ اسپانیا، نقاط متناظری هم در سریال‌ها و سینمای ایران دارد. مطمئنم که اگر اهل سینما باشید، همین حالا منظورم را حدس زده‌اید! بلی … اخراجی‌ها! مجموعۀ سه فیلم سینمایی از مسعود دهنمکی که قسمت اول آن عالی، دوم متوسط و سوم افتضاح بود. مورد دیگر، سریالی‌ـست که این شب‌ها فصل سومش از شبکۀ سوم به آنتن می‌رود: ستایش. آن را هم به خوب، متوسط و افتضاح می‌توان تقسیم کرد و اگر فکر می‌کنید که این تنها سینما و رسانۀ ایران است که در کنار اسپانیا، خاطرات خوب و کیفیت را فدای سود بیشتر می‌کند، سخت در اشتباهید. در مهد سینما، در ایالات متحده، یعنی در هالیوود هم آش و کاسه همین است: پدرخوانده، بتمن، جنگ ستارگان و و و و و …

به‌نظرم انسان باید در کنار دعاهایی که به هرشکل به درگاه خدا می‌برد، این دعا را هم همراه خود داشته باشد که: خدایا! کمک کن تا نقطۀ پایانی اعمال و افکارم را راحت‌تر و زودتر از آن‌چه دیر شود بیابم؛ آمین.