فصل اول: در ستایش یک قهرمان

“باباش اومد خواهرمو قاپ زد؛ سال‌ها همسایه‌مون بودن اما ما نفهمیده بودیم که این مرد «بد-دله» و اون بلاها رو سر خواهر ما میاره ۱. بچه‌هاشم نفهمیدن چجوری بزرگ شدن؛ یه دختر دارن و یه پسر.”

این‌ها را که می‌گوید، صدایش نازک شده؛ درست مانند همۀ زمان‌هایی که می‌خواهد خود را قهرمان دلسوز داستان جا بزند. داستان را هم خودش آغاز کرده، بدون این که من چیزی بپرسم یا بگویم یا اصلاً بحثی دربارۀ خواهر، شوهرخواهر یا خواهرزاده‌هایش به میان آید.

داستان‌ها را همیشه خودش شروع می‌کرد اما به میانه که می‌رسید، یا پشیمان می‌شد یا از قبل حساب چگونگی بازآفرینی نقش قهرمانانه‌اش را نکرده بود؛ بنابراین مجبور می‌شد تا بخش‌هایی را قطع و یا سانسور کند:

“من براش دعوتنامه فرستادم. گفتم بره انقلاب مدارکش رو ترجمه کنه. از بس باباهه توی خونه نگهش داشته بود، این بچه توی نوزده سالگی تا سر کوچشون بیشتر نرفته بود. می‌ره انقلاب و اونجا توی خیابون از یه دختری آدرس یه دارالترجمه‌ای-چیزی رو می‌گیره. دختره می‌گه اتفاقاً توی ساختمونی که من کار می‌کنم، یه دارالترجمه هست؛ همراه من بیاید. اینم مثه گاو سرش رو می‌ندازه پایین و توی راه دختره هرچی سؤال می‌پرسه، اینم جواب می‌ده که: آره، داییم آلمانه … دارم می‌رم … دعوتنامه دارم و… . آقا دختره هم ازون زرنگا! تا می‌بینه این‌جوریه شماره-پماره و طرح رفاقت با خواهرزاده ما می‌ریزه.”

چند خط در میان، تأکید می‌کند که با دیدن من، یاد خواهرزاده‌اش می‌افتد. بعدها فهمیدم که این تأکیدات، از سر بغض درونی بوده تا تحقیر و خوار شوم اما حسابش را نکرده بود که در اینطور مواقع، به‌دلیل عدم علاقه به شنیدن قصۀ آدم‌ها، یک گوشم درب و دیگری دروازه است. بنابراین متوجه کوتاه و بلند سخنان دیگران نمی‌شوم.

در چارچوب در ایستاده و من روی تخت، نیمه دراز کشیده‌ام. چانه‌اش گرم شده و نیمه‌های شب است. تا اینجای داستان را با حرارت خاصی تعریف کرده و منتظر واکنشی از من است؛ همان را می‌گویم که می‌خواهد: بلی … دخترای این دور و زمونه خیلی عجیب شدن آقا!

“حالا کجاشو دیدی! یه هفته مونده بود به پروازی که من از اینجا براش خریدم، گفت نمیام! الا و بلا یا من با این دختر عقد می‌کنم و هردوتایی باهم میایم یا اصن نمیام. من بلند شدم رفتم ایران! باباش مثه گاو داشت تلوزیون نگاه می‌کرد، هرچی سعی کردم این بچه رو قانع کنم از خر شیطون بیاد پایین، نشد که نشد. مامانشم گفت خب چیه مگه؟ زنش می‌دیم دیگه! زنش می‌دیم دیگه؟ این تا یه انقلاب رفت عاشق شد و اومد، این اصن زن نمی‌تونه بگیره. حالا می‌دونی بدبختی چی بود؟ دختره پنج سال ازش بزرگتر بود!”

عدد پنج را می‌کشد تا تأکید دقیق‌تری بر اصل موضوع داشته باشد؛ گویی که اگر دخترک جوان‌تر از خواهرزادۀ شریف بود، مشکلی وجود نداشت اما برای دایی، پنج سال اختلاف سنی میان خواهرزاده و همسرش، افت شخصیت محسوب می‌شود.

“من رفتم، دوباره یه دعوتنامه هم واسه اون دادم. کارای اونم درست کردم و دوتایی اومدن. کار که نمی‌کرد، زبانم یاد گرفت، نگرفت (لب‌هایش را به نشانۀ عدم اطمینان، غنچه می‌کند و دست راستش را در هوا می‌تابد). بعد سه-چهار سالم دختره طلاق گرفت و رفت واسه خودش یه آرایشگاه زد. کار و کاسبیشم بد نیست. این نفهم موند و بعد چند وقت، از توی خیابون یه دختر رومانیایی بی‌صاحبِ کر و لال رو پیدا کرد و با اون ازدواج کرد. چشم دیدنشم ندارم.”

هر دو باهم، برای بی‌لیاقتی خواهرزاده تأسفی عمیق می‌خوریم و از خدای منان، طلب برخورد شدید وی با زمین گرم را داریم. هرچه نباشد، مزد زحمات دایی را نداده و موجب سرافکندگی خانواده شده است.

فصل دوم: ابرقهرمان

میهمان هستم و میهمانان دیگری هم هستند. بردار بزرگترش هم از کشور همسایه آمده. اوضاع جسمانی خوبی ندارد. تمامی اعضای بیرونی و درونی بدنش دچار تورم شدید و تجمع مایعات زیر پوست یا دروپسی شده. دیابت دارد و فشار خونش هم دائماً بالاست. خودش می‌گفت که موبایل اضطراری تحویل گرفته تا هرگاه حضور ملک‌الموت را احساس کرد، با فشردن یک دکمه، خود را به وقت‌های اضافی بکشاند. هوا نسبتاً سرد است اما شام را که خورد، دچار تعرق شدید یا هایپرهیدروزیز شده و کاملاً مشخص بود که انرژی، به‌صورت مؤثر در بدنش نمی‌سوزد. کمی لای پنجرۀ هال را باز گذاشت اما سایر میهمان‌ها، با تمامی احترامی که به‌عنوان برادر میزبان برایش قائل بودند، بعد از گذشت مدتی، از سرمای وحشتناک هوا گفتند و گفتند تا بلند شد که به ایوان آشپزخانه برود. همان زمان، من هم بلند شده بودم تا سیگاری دود کنم. با هم به ایوان رسیدیم که سر صحبت را باز کرد:

“آقا حمید شما منو یاد خواهرزادم می‌ندازی. اصن می‌بینمت، قیافت مو نمی‌زنه باهاش. حیف عکسشو ندارم بهت نشون بدم.”

حالا هم یک گوشم درب است و یکی دروازه. تمام تمرکزم را روی دود کردن مولکول به مولکول قطران گذاشته‌ام چراکه امشب، میهمانی است و خیلی نمی‌توان برای سیگار کشیدن از جمع غریبه‌هایی که کم‌کم، به آشنا تبدیل می‌شوند، خارج شد. بعدهای درازی گذشت تا متوجه شدم که او هم بغض فروخفته در سینه دارد. لیکن هرگز چرایی‌اش را متوجه نشدم.

“من تمام زندگی‌مو خرج کردم، براش بلیط خریدم تا بیاد اینجا. اون، مامانش، اون بابای الدنگش و خواهرش.”

پدرشان سال‌های قبل، زمانی که خواهر کوچکترشان خردسال، برادرِ میزبان نوجوان و خواهرِ بدسرنوشت در عنفوان جوانی بوده، از دنیا رفته است و بار بزرگ کردن و مخارج زندگی چهارنفر باقی‌مانده، بر دوش همین برادر میهمان بوده است. حالا او، داستانی مشابه را برایم تعریف می‌کند که گاه با جزئیاتی کم‌تر و گاه با جزئیات بیش‌تر، همان است که دو هفته پیش‌تر، حکم لالایی قبل از خواب را برایم داشت.

“عاشق یه دختره شد توی خیابون و گفت اونم باید بیاد. با بدبختی پول پرواز اونم جور کردم و دعوتنامه فرستادم و اونم آوردم. یه سه-چهار سال هم باهم بودن و بعد طلاق گرفتن. آخرشم باز از توی خیابون یه دخترۀ کر و لال بی‌خانوادۀ بی‌صاحب رو پیدا کرد و باهاش ازدواج کرد. بی لیاقت!”

دست‌هایش را روی شکم برآمده‌اش قفل کرده و به افق تاریک شب خیره شده. پک آخر را که می‌زنم، از نامردی روزگار و بی‌معرفتی جوان‌ها می‌گویم و تصدیق می‌کنم که خواهرزادۀ مذکور، قطعاً فرد بی‌لیاقتی بوده است. داستان او برایم قابل‌باورتر از قهرمانی برادر کوچکتر است چراکه او، در زمان مهاجرت خانوادۀ خواهرش، که مطابق با توضیحات و داستان‌های مختلفی که شنیده‌ام، احتمالاً نزدیک به هفت سال پیش بوده، از لحاظ مالی، شرایط بهتری نسبت به برادرِ کوچکتر داشته. برادری که در آن زمان، سخت مشغول کار در یک شرکت حفاظتی و در گیرودار نگه‌داری از فرزند چهارساله‌اش بوده است. ضمن اینکه با شناخت نسبی که از دومی به‌دست آورده‌ام، حالا می‌دانم که اهل فداکاری برای خانواده هست اما نه آن‌چنان که می‌نماید و سرش برود، امضایش پای دعوتنامه برای کسی نمی‌رود تا مبادا اقامت نصف و نیمه‌ای که در پاسپورت ایرانی‌اش ثبت شده، باطل یا دچار مشکل شود.

فصل سوم: دایی خرسه

من غریبه‌ای بیش نبودم و حتماً که خود را لایق شنیدن «راز» نشان دادم اما رسماً و عرفاً، محرم اسرار یک خانواده محسوب نمی‌شدم. فلذا هیچ دلیل موجهی برای داستان‌سرایی‌های گاه و بی‌گاه دو برادر وجود نداشت؛ داستان‌هایی که برای بالابردن شخصیت و احترام سروده می‌شد. داستان‌هایی که «من» در آن، قهرمانی آخرالزمانی برای فامیل و غریبه بود.

برادر بزرگ‌تر را جز آن شب، یک بار دیگر هم دیدم و بعد، چند باری از طریق اینترنت، تصویری تماس گرفت که فلانی! دلتنگت شدم و از ناملایمات روزگار و خصلت‌های نیک من می‌گفت تا اینکه بار آخر، درخواستی عجیب از من داشت که اجابت کردم اما آن‌چه خواسته بود، رخ نداد و از همین روی، دیگر نه تماسی و نه دیداری.

برادر کوچک‌تر که بزرگوارانه مرا در منزلش پذیرا بود و راهنمایی‌های نادرست و درست بسیار کرد، با وجود اینکه نهایت خدمت و احترام را به سمتش گسیل داشتم، کینه‌ای عمیق از من به دل گرفت و ولله که هرگز دلیل دلخوری و کینه‌هایش را متوجه نشدم، لیکن قضاوتی درونی دارم که در اینجا بیان نمی‌کنم تا مبادا کسی بشنود و بخواند و بشناسد و آبرویی در خطر افتد. من اما خیلی پیش‌تر از آخرین دیدار، تصمیم به قطع ارتباط گرفته بودم. از همان زمان که خواری دیگران برای قهرمان جلوه دادن خویش را سرلوحۀ کارش یافتم و آن لطف بزرگوارانه‌اش نسبت به خود را سرمنشأ داستانی قهرمان‌گونه برای نفرات بعدی. کسی که خواهرزاده‌اش را در چشم غریبه‌ای چون من و شوهرخواهرش را در گوش نامحرمی چون من و صدها دوست و آشنا را یک شب قبل از حضورشان در میهمانی‌های منزلش که برای معرفی و نشان دادن من به‌ایشان ترتیب می‌داد، در مغز بیگانه‌ای چون من تخریب و تفسیر به سوء می‌کرد، من را هم برای افزودن به آمار بی‌انتهای الطاف و اعمال قهرمانانه‌اش می‌خواست و حالا شک ندارم که در آخرین میهمانی که من در آن نبوده‌ام و نخواستم که باشم، هنگامی که با پرسش سایر دوستانش از من مواجه شده، صدایش را نازک کرده و شیشۀ عرق به‌دست، از آتش زدن برلین برای نجات من از چنگ بیگانگان فضایی سخنرانی کرده است و بعد، از اینکه مرا در تمامی شهرهای آلمان، آبجو-خوران درکنار دخترکان آلمانی مشاهده کرده، تأسف خورده و در نهایت، یک «بی‌لیاقت» جانانه هم روا داشته تا هرچه بهتر، انتهای سناریو را بسته باشد.

من آن خواهرزاده را ندیدم و بعدها هم نخواهم دید و اگر هم به‌چشم آید، نخواهم شناخت اما حالا، او را انسانی بی‌عرضه، تنبل، بی‌وجود و سست-عنصر می‌دانم. کسی که به جرم عاشقی و احتمالاً زندگی در دایره‌ای محدود از انسان‌ها، دو ازدواج داشته: یکی ناموفق و دیگری موفق، لیکن طلاق خواهرزاده برای دو دایی که هر دو نیز مطلقه هستند و از آن بدتر، ازدواج با دختری کر و لال، شأن خانواده را نابود کرده و شکسته است؛ دریغ از این که آن مجمتع فروپاشیده را خانواده نامیدن نشاید. درست یا نادرست بودن نفس بیان داستانِ یک لطف برای دیگران به کنار، این دو دایی، حکم همان خاله‌خرسه‌های قیام مختار را دارند: لطفی کردند و بعد، توقع داشتند تا فرد مورد لطف، آنگونه که آن‌ها می‌خواهند زندگی کند و غلامی باشد حلقه‌به‌گوش؛ درست مانند آن‌ها که شمشیر زدند و سپس، داعیۀ دخالت در تمام امور حکومتی را داشتند. عرب‌های داستان مختار خاله‌خرسه بودند و ایرانی‌های داستان من، دایی‌خرسه!

۱- بددلی، کنایه از تعصبات خشک اما نه الزاماً مذهبی بر روی شریک زندگی است؛ طوری که حتی دیدن همسر با محارمش هم موجب دلخوری و آزار روحی شخص می‌شود.

Photo by Evgeny Nelmin