حضور من در کنار دکتر رئیسیِ موسفید، حکم ریش‌سفیدی را داشت که گاه با ساعت‌ها بحث بر سر یک موضوع، او را تشویق به انجام یک کار و یا منع می‌کرد. دکتر هم بدش نمی‌آمد. بیش از پنجاه سال از خدا عمر گرفته بود و در این سالیان، حتی یک نفر هم یارای مقابله با افکار او را نداشت تا اینکه نوجوانی ۱۹ساله پا به آزمایشگاه او گذاشت. گویی در تمام این مدت، در انتظار فردی بوده که شک‌های او را به یقین و یا افکاری باطله تبدیل کند. البته که نه در همه‌ی موارد اما بسیاری از اوقات، حضور من در کنار وی، تصمیم‌ساز بود. شاید اگر کمی زودتر خود را به پژوهشگاه رسانده بودم یا برعکس، او حداقل تا آخرین لحظات حضور فیزیکی من در آن تاج و تخت نفرین‌شده، کرسی ریاست پژوهشکده‌ی نانو را حفظ کرده بود.

یکی از موارد دخالت مستقیم شخص من در تصمیمات دکتر، مربوط به سرنوشت شانزده دانشجو می‌شد. شانزده ورودی سال ۱۳۹۳ پژوهشکده‌ی سرامیک، که در ترم دوم، دکتر، استاد درس «فرایندهای پیش‌از پخت – Proccesses before Sintering» ایشان بود. این ۱۶ احمق، در اقدامی هماهنگ و پیش از آغاز نخستین جلسه‌ی ترم، اصلاً شاید پیش از دیدن روی استاد، نامه‌ای امضا کردند مبنی بر این‌که از استاد این درس راضی نبوده و خواهان تغییر او هستند. همه هم به‌جز مصطفی عبادی، پای نامه را امضا و آن را تسلیم تحصیلات تکمیلی نمودند.

پژوهشکده‌ی سرامیک، همیشه بیشترین تعداد ورودی را نسبت به سه پژوهشکده‌ی دیگر داشت. حال که آقایانِ مفت‌خورِ مسئول، قصد پذیرش دانشجو برای سال تحصیلی آینده را ندارند اما در آن زمان هم تعداد کل ورودی‌ها، از سی نفر در سال برای کارشناسی ارشد و شاید ده نفر در مقطع دکتری تجاوز نمی‌کرد.

پژوهشگاه تا آن سال، تعهدی برای ارائه‌ی خوابگاه به دانشجویان نداشت و همانطور که سبط‌احمدی و دیگران (ورودی‌های سال ۹۲ به قبل)، بیرون از مجموعه سکنی داشتند، ورودی‌های ۹۳ هم برای مدت بسیار کوتاهی، شاید به‌طول یک ترم، در مشکین‌دشت اقامت کردند تا اینکه بنایی نیم‌بند از خوابگاه کارگرانی که زمانی بخش‌های ماتأخر مجموعه را می‌ساختند، به‌دست سه-چهار دانشجوی دکتری افتاد. این خوابگاه، ۱۲ اتاق داشت و حضور آن چهار نفر در آن مجموعه، دلیلی شد برای اعتراض سایرین. همین مسئله هم باعث شد تا نزدیک به چهل دانشجوی مرد، در آن ساختمان و آن ۱۲ اتاق ساکن شوند.

این سکونت، آغاز ماجرا بود. آن چند دانشجوی دکتری که جملگی از دانشجویان پژوهشکده‌ی نیمه‌هادی بودند، با القای فکری اساتید راهنمایشان، در ذهن تازه‌واردان و ورودی‌های ۹۳ اینطور جا انداختند که دکتر رئیسی، همه را بی‌دلیل و بی‌منطق، مردود خواهد کرد. کلاس‌هایش را حوصله‌سربر و دانشش را پایین جلوه دادند. حجم حملات به دکتر به‌سرکردگی دانشجویی به‌نام دلشاد (که اکنون خود دکتر است و در دانشگاه شهرکرد تدریس می‌کند)، در ساعات پایانی روز که تقریباً همه‌ی دانشجوها در آن چند متر مربع جمع می‌شدند، باعث اقدام نسنجیده‌ی دانشجوهایی شد که حتی یک جلسه یا شاید دو جلسه هم با دکتر کلاس نداشتند.

این اقدام، اشتباهی محض بود. کارمندان و مسئول تحصیلات تکمیلی، هرگز باوجود کینه‌ای که نسبت به اقدامات رئیسی داشتند، حاضر نمی‌شدند تا حداقل در همان نیم‌سال او را تعویض کنند. چندین سال بود که این درس، توسط یک استاد و به یک منوال ارائه می‌شد. نامه‌ی مذکور، مانند بمبی در پژوهشگاه بود. سیل تمسخر دکتر رئیسی توسط کارمندان و سایر اساتید به سمت آزمایشگاه ما، یعنی آزمایشگاه الکتروسرامیک سرازیر شد؛ لیکن دکتر، هرگز کوچکترین واکنشی بروز نداد، حتی در حدود یک خم به ابرو. کلاس‌ها را مطابق گذشته پیش برد و به‌نوعی دانشجویان را با رفتار خود، شرمنده کرد.

ماجرای کینه و دشمنی کارمندان و سایر اساتید با دکتر، ماجرایی خود مفصل است که بعدها به‌آن خواهم پرداخت. اساساً دکتر رئیسی دانشجویی را مردود نمی‌کرد مگر اینکه نمره‌ی پایانی برگه‌ی امتحان، پایین‌تر از ۵ (از ۲۰نمره) می‌بود. خاطرم هست که در آن نیم‌سال، رئیسی حتی صفحاتی از کتاب مرجع را مشخص کرد و اعلام داشت که مواد امتحانی، از همین صفحات برگرفته خواهد شد. نتیجه‌ی امتحان اما دکتر و مرا شوکه کرد. او انتظار داشت که دانشجویان، حداقل در تلاشی مذموم برای جبران آنچه بر او کرده بودند، امتحانی درخشان پس دهند.

نمره‌ی سایر دروس آمد اما نمره‌ی درس دکتر نه. باری نزد وی برای دریافت ماده‌ای رفتم که او را مشغول تصحیح برگه‌ها دیدم. سلام کردم و سری تکان داد که یعنی بنشین. برگه‌ای از آن ۱۶ برگه را به‌حالتی تمسخرآمیز، مقابلم انداخت. در طول ترم، بارها و بارها، مستقیم و غیرمستقیم، سرصحبت در خصوص آن نامه را باز کرده و تلاشی هرچند کوچک، برای بخشش آن ۱۶نفر که تا آن زمان، آشنایی چندانی با ایشان نداشتم، صورت داده بودم.

برگه را که کاغذی در قطع آ۳ بود، باز کردم و نمره: ۴. بعدی ۵، بعدی ۳، بعدی ۱۰، بعدی ۹. ۱۵نفر، نمره‌ای زیر ۱۴ (حداقل نمره‌ی قبولی برای کارشناسی ارشد) گرفته بودند. آن تک‌نفر هم همان مصطفایی بود که از امضای نامه، خودداری نموده و دامان خویش را از این توطئه‌ی چند سرباز پیاده‌نظام حریف، دور نگاه داشته بود. برگه‌ها را چند باری بالا و پایین کردم. دکتر که خودکار به‌دهان، تظاهر به تصحیح مجدد برگه‌ای دیگر می‌کرد، زیرچشمی مرا می‌پایید. من، هرگز در مقطع کارشناسی ارشد سرامیک تحصیل نکرده بودم اما به جزئیات درس فرایندهای پیش از پخت، آشنایی کافی داشتم. مو لای درز تصحیح دکتر نمی‌رفت. همیشه هم همین بود.

پرسیدم که چه خواهد کرد؟ گفت آنچه کاشته‌اند، برداشت خواهند کرد، نه یک‌صدم کمتر و نه یک‌صدم بیشتر. گفتم دکتر، این مرام شما نبوده که به دانشجوها در نمره کمک نکنید. گفت که چه توقعی داری؟ جای من بودی، کمکی می‌کردی؟ گفتم اگر قبول نشوند، یا باید دو ‌نیم‌سال دیگر صبر کنند تا این درس در همین پژوهشگاه توسط خود شما ارائه شود و یا برای ترم بعد، میهمان دانشگاه شریف شوند؛ اینجا کجا و شریف کجا؟ ما در میانه‌ی بیابان خانه کرده‌ایم. گفت که اولاً با اقدام ایشان، دیگر تدریس این درس را برای نیم‌سال‌های آینده، برعهده‌ی من نخواهند گذاشت، تو خود بهتر می‌دانی که از دو-صد ره، دشمن دارم. ثانیاً یک روز در هفته هم میان مشکین‌دشت و شریف در رفت‌وآمد باشند، مهم نیست.

می‌دانستم که در آن لحظه، هیچ نباید بگویم. از آن مواقعی بود که نعوذبالله اگر خدا هم پایین می‌آمد، تصمیم رئیسی عوض نمی‌شد. به آزمایشگاه رفتم و مشغول کار شدم. شاید دو ساعتی بعد، درحالی که از پله‌ها پایین می‌آمد و جعبه‌ای مقوایی حاوی برگه‌ها را چون مادری که فرزندش را در آغوش می‌گیرد، حمل می‌کرد، با اشاره‌ی دست دیگر، مرا صدا کرد. گفت مهندس! بیا تا به سایت (چیزی شبیه به کافی‌نت مجموعه، شامل چندین دستگاه کامپیوتر و پرینتر برای استفاده‌ی رایگان دانشجویان) برویم. می‌خواهم نمره‌ها را وارد کنم و به کمک نیاز دارم. دکتر دروغگوی خوبی نبود. او نمره‌ها را با کامپیوتر اتاقش هم می‌توانست در سامانه وارد کند. نیازی هم به کمک من نداشت. فهمیدم از آن مواقعی‌ـست که به امر به‌معروف و نهی ازمنکر من احتیاج دارد. روحش بلندتر از آن بود (و هست) که راضی به تحمیل حتی کرایه‌ی رفت و آمد دانشجویان به تهران شود اما در عین حال، برای غلبه بر هواهای نفس (که از حق هم می‌آمدند)، به موتور محرک چانه‌زنی من نیاز داشت.

در آن ساعات که از شش بعدازظهر گذشته بود، سایت پژوهشگاه تقریباً خالی بود. یکی از آن ۱۶نفر، چند ردیف آن‌طرف‌تر، مشغول وبگردی بود و باوجود اینکه متوجه حضور ما شد، واکنشی نشان نداد. پای یکی از کامپیوترها نشستیم و رئیسی وارد حساب کاربری خود شد. لیستی از نمرات را روی برگه‌ها گذاشته بود. گفت بخوان تا وارد کنم. نوشته بود ۵، من ۸ خواندم. گفت مهندس، ۸ زیاد است، ۶ بدهیم خدا خیرش را بدهد. گفتم ۶ با ۸ تفاوتی ندارد دکتر، بگذار کمی سرش را در میان هم‌کلاسی‌هایش بالاتر بگیرد. نوشته بود ۸، خواندم ۱۰. ۹ را ۱۲ و ۱۰ را ۱۳. تا یک ساعتی مشغول چانه‌زنی متقابل بودیم. فرقی هم به‌حال هیچ‌کدام‌ـشان جز مصطفی نمی‌کرد. آن‌قدر وضع خراب بود که با ۲-۳نمره بالا و پایین کردن من، تغییری به‌حالشان رخ نمی‌داد. همه‌ی نمره‌ها را که در لیست وارد کرد، عاجزانه تمنا کردم که دو نمره‌ی دیگر هم ارفاق کند. با این کار، چهار-پنج نفر به ۱۴ می‌رسیدند. از من چون مجنون اصرار و از رئیسی، لِیلی‌وار، انکار. رویم را زمین نیانداخت.

خوشحال بودم که حداقل چهار یا پنج نفر را به سرانجامی رسانده‌ایم اما دست دکتر روی ثبت نمرات نمی‌رفت. متفکرانه به صفحه‌ی نمایش خیره مانده و زیر لب، مرا می‌خواند که مهندس! زیادشان است. و من، چون آخوندی که بالای منبر رفته و تازه گرم سخنرانی شده، خیال کوتاه آمدن نداشتم. هرچه می‌گفت، دوبرابر جوابش را می‌دادم. همه‌ی این‌ها درحالی بود که اصلاً این موضوع، ارتباطی با من نداشت و نفس حضور من در آن ساعات در کنار دکتر و چانه‌زنی، امروز برایم کمی خنده‌دار است. برای کسانی چانه‌ می‌زدم، که استاد را تکه‌تکه کرده و شخصاً، هیچ شناختی از ایشان نداشتم.

کمی زیر لب ذکر گفت. در اینطور مواقع، خیلی لب‌هایش از هم باز نمی‌شود تا ذکر گفتنش نمایان نگردد. بدون اینکه صفحه را ببندد یا از حساب کاربری خود خارج شود، درحالی‌که هنوز نمرات را هم ثبت نهایی نکرده بود، بلند شد و بی‌مقدمه گفت که به قضای حاجت نیازمند است و بعد از انجام کار، نمرات را ثبت خواهد کرد. به من هم سفارش کرد که به آزمایشگاه برگردم.

منتظر شدم تا از درب خارج شود. همین که رفت، تمامی نمره‌ها را به چهارده و پانزده تبدیل نموده و برای مصطفی هم ۲۰ نوشتم. بدون هیچ‌گونه شک و تردیدی، روی «ثبت نهایی نمرات» فشردم و کار تمام شد. می‌دانستم که با این ثبت نهایی، دیگر نمی‌تواند تغییری ایجاد کند و منتظر بودم که از مستراح برگشته و با یک تودهنی، حکم اخراجم از پژوهشگاه را امضا کند. وسایلش را جمع‌وجور کردم و کامپیوتر را خاموش کرده و راهی آزمایشگاه شدم که در همان زمان، از پله‌های دستشویی بالا آمد. مرا دید و خود، باوجود اینکه پاسخ را می‌دانست، پرسید که مهندس! به کجا چنین شتابان؟ برگه‌ها را کجا می‌بری؟ گفتم دکتر! ثبت کردم و تمام شد. و من الله توفیق.

مکثی کرد و سری تکان داد و بعد، همان چهره‌ی همیشگی را گرفت و به اتاقش برگشت. این را که دیدم، شادمان گشته و دستگاه‌ها را خاموش کرده و رهسپار خوابگاه شدم. در آن زمان، من آخرین نفری از محققین و دانشجویان بودم که از مجموعه خارج می‌شد و طبعاً، آخرین نفری که پای به خوابگاه می‌گذاشت. هفته‌ای سه شب را در خوابگاه سپری کرده و با علیرضا رضایی، در یک اتاق، در همان اتاق نخست ورودی زندگی می‌کردم.

وقتی وارد شدم، علیرضا در اتاق نبود. درب اتاق را باز گذاشتم تا کمی هوا عوض شود. یکی از بچه‌های همان ورودی که برای سیگار کشیدن به بیرون می‌رفت، متوجه حضور من شد و ناگهان، بانگ در داد که فلانی آمد! چند لحظه بعد، کل خوابگاه در آن یک-وجب جا، جا خوش کرده و مشغول عبادت من بودند. همان یک نفری که در سایت نشسته بود، شاهد تمام ماجرا بوده و دوان-دوان، خبر را به خوابگاه رسانده بود. یکی سیگار مجانی تعارف می‌کرد، دیگری چای، یکی بسکویت و دیگری میوه. گفتم هیچ نمی‌خواهم جز یک چیز و آن اینکه فردا، جعبه‌ای شیرینی تهیه کنید و به اتاق دکتر روید و عذرخواهی کنید. جملگی شرمنده بودند اما تنها یکی از آن‌ها، علی فضیلی این کار را کرد.

دو نیم‌سال بعد، یک کلاس به دکتر دادند و یکی هم به دکتر خاکپور. کلاس رئیسی چهار دانشجو داشت و کلاس خاکپور ۱۳تا. سال بعد هم دکتر خودش از داشتن آن درس، امتناع ورزید و دانشجوها ماندند و امثال خاکپوری که در سلام‌وعلیک روزمره، لنگ می‌زدند.