همان سال که کنکور دادم، یعنی همان سال اولی که کنکور دادم، اگر اشتباه نکنم، قبل از موعد کنکور و زمان ثبت‌نام، گزینه‌ی مربوط به پذیرش در دانشگاه قوه‌ی قضائیه را هم فعال کردم و تا جایی که خاطرم هست، هزینه‌ی ۱۲هزار تومانی اضافه‌اش را با هزار بالا و پایین پرداختم.

شرایط فوق‌العاده‌ای داشت. نخست آن‌که پس از فارغ‌التحصیلی، بلافاصله به استخدام قوه‌ی قضا در ردای قاضی درآمده و از سربازی معاف می‌شدی؛ این که چرا یک قاضی نباید سربازی رفته باشد هم بماند. در آن زمان خیلی به این مسائل توجهی نداشتم. خوابگاه و لپ‌تاپ رایگان بلافاصله پس‌از ورود به دانشگاه و حقوقی ثابت از سال دوم تحصیل به بعد. برای یک ایرانی، شرایط ایده‌آلی‌ـست.

کنکور را دادم و چند روزی بعد، خیلی پیشتر از نتایج، شبی مدیر ساختمان‌ـمان، آقای امینی که لعنت خدا بر او باد، مرا در پارکینگ دید و گفت که فلانی! دیروز برای تحقیق از شما آمده بودند. گفتم تحقیق از من؟ از کجا؟ گفت که از قوه‌ی قضائیه. معلوم بود که خودش هم خیلی از اصل ماجرا سر درنیاورده بود و گفت که چیز بدی درباره‌ی من نگفته است.

همراه با نتایج کنکور و پیش از انتخاب رشته، شاید هم حین یا پس‌از انتخاب رشته، درست به‌خاطر ندارم، پاسخ آمد که در مرحله‌ی اول گزینش، یعنی گزینش علمی پذیرفته شده و تنها باید فلان روز و فلان ساعت، اگر اشتباه نکنم در خیابان فلسطین برای گزینش عقیدتی حاضر شوم. با پشت سر گذاشتن این گزینش و قبولی احتمالی، دیگر می‌توانستم خود را در ردای یک قاضی ببینم.

نمی‌دانم چرا مسئله را به خانواده منتقل نکردم. ای کاش در همان زمان، خاطرات و روزمرگی‌ها را می‌نوشتم تا امروز، از حجم این نمی‌دانم‌ها و خاطرم نیست‌ها بکاهم. لیکن این را به‌یاد دارم که در آن زمان، اصلاً پدر و مادری وجود نداشت. از این باب که پدر، درگیر دادگاه نظامی و در افسردگی مجازات برای گناه مرتکب نشده و مادر، سخت مشغول کار برای نان دادن چهار شخص دیگر بود. فلذا در اکثر اوقات، در خانه تنها بودم. عسل نزد عمه زهرا نگهداری می‌شد و کیانا هم کلاس‌های تابستانی مدرسه را شرکت می‌کرد.

روز قبل از مصاحبه‌ی عقیدتی فرا رسید. خود را آماده کرده بودم. نماز میت، جعفر طیار، مرجع تقلید و …؛ هرآنچه را فکر می‌کردم که لازم است برای فردا بدانم، می‌دانستم. شب شد و شاید هنوز پدر به خانه نیامده بود. تلوزیون را روشن کردم و شبکه‌ی یک را گرفتم. هرگز به «درس‌هایی از قرآن» آقای قرائتی وقعی نمی‌نهادم. حتی آن زمان که آقای کریمی، دبیر پرورشی راهنمایی، برای پاسخ به سؤالاتی که از برنامه‌های هفتگی درس‌هایی از قرآن طرح می‌شد، جایزه‌ی خوبی گذاشته بود.

قبل از تعویض شبکه، کمی صبر آمد. نمی‌دانم هم از کجا آمد. کمی گوش دادم. بحث اصلاً درمورد قضاوت هم نبود و فکر می‌کنم که از طلاق و طلاق‌کشی می‌گفت. چند جمله‌ای گفت و آیه‌ای از قرآن ذکر کرد. سپس از حضار پرسید که آیا می‌دانید معنای این آیه چیست؟ نه معنای لغوی، که معنای مفهومی. لمحه‌ای تأمل کرد و گفت (نقل به مضمون): قاضی اگر کفش تنگ به‌پا دارد، نباید قضاوت کند.

قاضی اگر کفش تنگ به‌پا دارد نباید قضاوت کند؟ این جمله مرا به مکاشفه‌ای نسبتاً طولانی فرو برد. مکاشفه‌ای که شاید تا نیمه‌های شب به‌طول انجامید. به این نتیجه رسیدم که کار من نیست. من دنیادوست‌تر از آن بوده و هستم که بخواهم قاضی شوم. لیکن خیال امکانات و مادیات ماتأخر، مرا تا صبح رها نمی‌کرد. تمام شب به این فکر می‌کردم که صبح باید دربست بگیرم و فلان ساعت آن‌جا باشم. در این تفکرات، مدام هم این نظر از چشمم می‌گذشت که قاضی با کفش تنگ، نباید قضاوت کند.

صبح شد. تاکسی نگرفتم اما هرطور که بود، رأس ساعت مقرر خود را به خیابان فلسطین رساندم. شاید با مترو یا بی‌آرتی. سربازی کنار درب ورودی نگهبانی می‌داد و داخل، کمی شلوغ بود. گویی خیلی بیشتر از نیازشان پذیرش داده بودند تا با طیب خاطر دست به گلچین روزگار زنند. آن سوی خیابان ایستاده بودم و تماشا می‌کردم. چند باری آمدم که عرض خیابان طی کنم اما پایم به رفتن رضایت نداد. حس عجیبی بود، انگار که ترشح اسید معده‌ی آدم از نگرانی برای آینده، آن‌قدر بالا بزند که سوزش را در روده‌ها هم حس کنی.

دست‌دست کردنم آن‌قدر طول کشید که عملاً نوبت مصاحبه‌ام از دست رفت. نمی‌خواهم بگویم که انسان والایی هستم یا چه‌ها. اما در آن دوران جاهلیت، لطف خدا شامل حالم شده بود. مثل خیلی موارد دیگر که می‌خواستم کاری انجام دهم و تا پای عمل هم رفته بودم اما پایم رضایت به رفتن یا دهانم به باز شدن نداده بودند. من قاضی نشدم و از این بابت، خرسندم. قضاوت کار من نبود. کار من نیست. آن هم آدم ساده‌دلی مثل من که بیش از اندازه به صداقت انسان‌ها اعتماد می‌کند. آن‌ هم انسان‌هایی با ژن پارسی.

حال خبر آمده که آقای رئیسی جای ملعون قبلی در قوه‌ی قضائیه را گرفته است. پرونده‌ی روشنی در اعدام‌های ۶۷ ندارد. درست است که باوجود دشمنی با جمهوری اسلامی، از نفس آن اعدام‌ها دفاع می‌کنم اما قطعاً که افراد بیگناهی هم کشته شده و خانواده‌های مظلومی هم داغدار. از مدتی که با تولیت آستان قدس تا انتخابات ریاست جمهوری ۹۶ نامش بیش از پیش مطرح شده تا کنون، شخصاً خیانتی از او ندیده‌ام که هیچ، خدمات قابل توجهی بااتکا به بودجه‌ی لایتناهی درگاه امام هشتم نیز دیده‌ام. حداقل این است که قاضی‌القضات امروز، از شریح‌ بن حارث کندی دیروز، در زمان انتصاب، خوش‌نام‌تر است لیکن برایم آلودگی دامان در آینده‌ای نزدیک، روشن‌تر از خورشید صلاه ظهر است و با همه‌ی این اوصاف، برایش صداقت در کار، موفقیت در ایستادگی برابر جور و جهل حاکمان و زدودن غبار از چهره‌ی قوه‌ی قضا را آرزو می‌کنم.