زمستان ۱۳۹۰. بعدازظهری سرد. شعبه‌ی پسران آموزشگاه علوی – سیدخندان. کتاب تست قدیم گاج را باز کرده و مسئله‌ای از «اثر دوپلر» طرح می‌کند. پیش از آن که مسئله به اتمام رسد، پاسخ را می‌پرانم. در صدمی از ثانیه، لگاریتمی نسبتاً دشوار را در ذهن حل کرده و برای هزارمین بار، اعصابش را خورد کرده‌ام.

بنده‌ی خدا هرگاه عصبانی می‌شد، خودخوری می‌کرد و بر-و-روی سبزه‌اش، به سرخی می‌گرایید. این‌ تو بمیری اما از آن تو بمیری‌ها نبود؛ سرخی‌اش از شدت خشم و عصبانیت، رو به سیاهی می‌زد. برخلاف روال همه‌ی کلاس‌هایش و مخصوصاً کلاس ما که از پشت کنکوری‌ها و شاغلین و سربازها تشکیل شده و وصله‌ی ناجورش من بودم، شاگرد را به‌پای تخته خواند.

پیش خودش فکر کرده بود که عمراً بتوانم این لگاریتم را با چنان سرعتی حل کنم. باحالتی غضبناک، ماژیک را رو به من گرفت و گفت: «بیا…بیا حلش کن ببینم.»

رفتم و با همان سرعت محاسبه‌ی ذهنی، حل مسئله را در نیم خط روی تخته نوشتم. جا خورد و چه جا خوردنی! هرآنچه از من در ذهن داشت، چه در کلاس‌های صبح و چه آن کلاس‌های غم‌انگیز بعدازظهر، هرچه رشته بودند برایش، پنبه شد اما آنقدر خوش‌ذات و خوش‌قلب بود که از داشتن چنان شاگردی شادمان شود. از این که نتیجه‌ی تلاش‌هایش، شور و ذوقی عمیق در من به‌وجود آورده بود.

آفرینی خشک گفت و به نیمکتم راهنمایی کرد. فکر می‌کنم که مانده بود چه بگوید. مردی شریف بود؛ شاید شریف‌ترین معلمی که در عمر داشتم. فهمیده بود که روضه را تا ته خوانده و چند مرتبه‌ای هم دیس حلوا را لیس زده پاک کرده‌ام؛ پس وقتی نشستم، تعاریفی خارج از اندازه‌ی من نثار کرد و گفت که هر سال برای حل این مسئله، پنجاه هزار تومان (۴۱دلار آن سال) جایزه تعیین می‌کرده اما چون زودتر از طرح مسئله‌ی پنجاه هزار تومان دهان باز کرده بودم، یک قران هم به من نخواهد داد که البته داد و چه شیرین بود آن پنجاه هزار تومان.

امروز که قریب به هفت سال از آن زمان می‌گذرد، یقین دارم که پیش از آن، پنجاه هزار تومانی درکار نبوده وگرنه پیش‌تر، پرسش‌های دشخوارتری در باب سینماتیک و دینامیک هم مطرح کرده بود و پاسخ گفته بودم. پس چرا آن‌ها جایزه نداشت؟

مردی شریف بود. قدبلند و کمی توپر. صدایی به دلنشینی دوبلورها و اخم‌هایی ظاهری برای دانش‌آموزان بدقلق. بعد از آن کلاس که تجربی‌ها را مرخص و مختص ریاضی‌ها برگزار کرده بود، مرا نگه داشت. نگه داشت و با شرمی مردانه، از این که از ابتدای تابستان تا آن روز، ظن بی‌استعدادی و حفظ جواب‌ها پیش از شروع کلاس به من را داشت، عذرخواهی کرد. این حفظ کردن جواب تست‌ها را در جریان بودم. کار تخم خرهای انتهای کلاس بود. همان‌ها که در فساد، سرآمد هم‌سالانشان بودند. در خلوت معلمان، از سر کدام پدرکشتگی، آن‌ها را قانع می‌کردند که فلانی برای خودشیرینی پاسخ‌ها را شب قبل حفظ می‌کند. آخر کدام احمقی چنان حقه‌ی وقت‌گیری را در سال منتهی به کنکور به‌کار می‌بندد. همین‌قدر احمقانه و کودکانه!

نامش نمی‌برم. شریف بود. از آن پس، توجه ویژه‌ای به من می‌کرد و این توجه، دو-طرفه بود. مدتی یک بار، سری به وبسایت مؤسسه می‌زنم و آن تصویر سه-در-چهار قدیمی‌اش را به تماشا می‌نشینم. اطمینان دارم که مرا در خاطر او جایی نیست اما خاطر من، همیشه، پر ز خاطره‌ی اوست.

امروز، فرسنگ‌ها دورتر از سیدخندان، کیلومترها دورتر از کنکور و مایل‌ها دورتر از ریاضی-فیزیک، سر در آخور پزشکی دارم گرچه بعید می‌دانم که جمهوری اسلامی، بیش از این رخصت خودنمایی دهد لیکن، سینماتیک، دینامیک، حرکت دایره‌ای، فنر، مدار، خازن، آینه، عدسی، فشار و…، اینجا هم هست.

امروز وقتی از پروفسور خواستم تا یکی از آن مسئله‌های دشواری که در باب حرکت دو-بُعدی مطرح کرده را حل کند، با امتناع و پاسخ منفی مواجه شدم. هرچه اصرار کردم کارگر نیوفتاد. وقتی نشستم، ذهنم در زمان و مکان پرواز کرد و به کلاس مردی رفت که جمعه‌ها هم کار می‌کرد. همزمان که پاسخ مسئله‌ی دیگری را می‌نوشتم، ثانیه‌-ثانیه‌ی کلاسش را به‌خاطر آوردم. خوب که از ظرف کلاس حاضر خارج شدم، خودم را جمع و جور کرده و به یاد آن ایام، شخصاً زمام حل پرسش به‌دست گرفتم. آخر زمانی شاگرد خلفی چون او بودم.

مردی شریف بود.